|
تاريكي ها را از همه لحظه هاي زندگي ام پاك مي كنم. وقتي تو هستي، قلب من چه ظرفيت عظيمي دارد براي دوست داشتن. وقتي تو درياها را به طرف من مي آوري، احساس مي كنم ناگهان مي توانم همه را دوست داشته باشم و در قلبم براي همه دنيا جا هست. وقتي تو پلك مي زني،دنيا چقدر قشنگ است: رفاقت بارانها و ناودانها،گفتگوي رنگين كمان و ابرها و رودخانه اي كه در حاشيه خاطرات ما راه مي رود. هر صبح در صف گيلاسها مي ايستم تا طلوع صداي تو را تماشا كنم و هر بعد از ظهر در كناره افق منتظر مي مانم تا با دستهاي تو همسفر شوم. ناگهان مي توانم مهربان تر از همه فرشته ها باشم و براي همه آدمهايي كه حتي يكبار نام تو را بر زبان آورده اند در سرزمين قلبم خانه اي بسازم. خانه اي كه پنجره هايش هيچ گاه از ديدن تو سير نمي شوند. وقتي تو هستي،زندگي من سراسر اتفاق است؛ هر ساعت يك اتفاق تازه. ساعت هفت صبح كودكي بازيگوشم پر از شوق مدرسه، ساعت هشت پروانه اي معصومم در آرزوي شعله ور شدن، ساعت نه يك پرتقال سبزم در حسرت رسيدن، ساعت ده پرستويي مهاجرم كه دنبال دستهاي تو مي گردد، ساعت يازده يك غزل عاشقانه ام و ... ساعت هفت شب شمعي سراپا اشك و آتش. اگر نام تو روي زبانم نباشد،همه اشيا از من برتر و بالاترند. راستي،چه مي شد اگر يك تكه چوب بودم. تخته اي از كشتي نوح، ذره اي از عصاي موسي، پاره اي از گهواره عيسي و تكه اي از نعلين محمد"ص". وقتي تو هستي مي توانم همه دنيا را سطر به سطر بخوانم و مسير زندگي را از پرنده ها بپرسم. مي توانم درباره يك نگاه صدها كتاب بنويسم. وقتي تو هستي،وقتي تو دستم را مي گيري، احساس مي كنم آنقدر بزرگ شده ام كه مي توانم به اشاره اي جاي زمين و خورشيد را با هم عوض كنم. وقتي تو هستي،كلمه هايم تمام مي شوند و حرفهايم ناتمام مي مانند... + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 13:23 توسط دوستان |
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش...! شایددیگه هیچ کس و مثل اون دوست نداشته باشی...! از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن...! شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه..! + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 16:29 توسط دوستان |
اگه عشق يه قطره آب بود اقيانوس ها رو برگ بود همه ى جنگل ها رو ستاره بود همه ى كهكشان رو به تو مى دادم . اما فقط مى تونم قلب عاشقم رو به تو هديه كنم ! + نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 12:46 توسط دوستان |
و يا همچون نوای شيرين موسيقی که از دورها به گوش رسيده است هر چقدر که تو دلپذير من ، زيبا هستی به همان اندازه من عاشقم و عاشقت خواهم ماند تا درياها به خشکی رسند حتی در آن زمان ، وقتی که درياها خشک شوند ، و صخره ها زير آفتاب ناپديد من هنوز تو را دوست خواهم داشت تا زمانی که شنزار زندگی جاريست... و تو تنها عشق من تا زمانی که هستی
من به سويت خواهم آمد فرسخ ها فاصله باشد پس از این می خواهم موج دریای هم اکنون باشم لحظه را دریابم صخره ی ثانیه را بشکافم ماسه ترس و غم و دلهره را ببرم از دریا بسپارم به غروب شنزار به گذشته به دیاری متروک + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 12:55 توسط دوستان |
کاش آسمان ميدانست درد من چيست ! عاشقم ولي ، يک عاشق تنها! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 12:57 توسط دوستان |
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 20:52 توسط دوستان |
باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق می کنی دوباره گمراهم در راه ، من جوانی را به سر کردم، تنها از دیار خود سفر کردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا! اولین عشق مرا بردی دنیا! دم به دم مرا تو آزردی دریا! سرنوشتم را به یاد آور دنیا! سرگذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرقه در رازم گمشدم در غربت دریا بی نشان و هم آوازم میروم شب ها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا می نویسم اوج غم ها را
چه کسی میداند که تو در پیلهء تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشا ! . . . تو به اندازه یک پروانه زیبایی ! + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 13:0 توسط دوستان |
دل من دیر زمانی است که می پندارد دوستی نیز مثل گل نیلوفر و ناز ساقه ای دارد ظریف. بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد این ساقه نازک را ندانسته بیازارد. در زمینی که ضمیر من و توست. در نخستین دیدار هر سخن,هر رفتار,برگ و باری است که می افشانیم. دانه هایی است که می رویانیم. آب و خورشید و نسیم اش همه"مهر". زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراست که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نیازت سازد او,از همه چیز و همه کس. زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است. + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 12:57 توسط دوستان |
بیا در کوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم اگر نیلوفری دیدیم غمگین برای قلب پر دردش بمیریم بیا در کوچه های تنک غربت برای هر غریب سایه باشیم بیا هر شب کنار ساحل رود برای پیچکی همسایه باشیم اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یکبار با احساس باشیم + نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 13:0 توسط دوستان |
بوی تو می اید انگار در دستهایم...انگاردر حرفهایم...انگاردر اسمان چه سردی چه سنگ و چه دلخوشم به امدنت به امدن قدمها به حضور نگاهت...به طنین فهمیدن تو به اوای کلام اخرت یادم هست... بی بدرقه مرا به فرداها سپردی یادت باشد... تنهایم هنوز ! + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 13:3 توسط دوستان |
|
| ||||||