تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

وقتی تو هستی

تاريكي ها را از همه لحظه هاي زندگي ام پاك مي كنم.

وقتي تو هستي، قلب من چه ظرفيت عظيمي دارد براي دوست داشتن.

وقتي تو درياها را به طرف من مي آوري،

 احساس مي كنم ناگهان مي توانم همه را دوست داشته باشم

 و در قلبم براي همه دنيا جا هست.

وقتي تو پلك مي زني،دنيا چقدر قشنگ است:

رفاقت بارانها و ناودانها،گفتگوي رنگين كمان و ابرها

و رودخانه اي كه در حاشيه خاطرات ما راه مي رود.

هر صبح در صف گيلاسها مي ايستم تا طلوع صداي تو را تماشا كنم

و هر بعد از ظهر در كناره افق منتظر مي مانم تا با دستهاي تو همسفر شوم.

ناگهان مي توانم مهربان تر از همه فرشته ها باشم

و براي همه آدمهايي كه حتي يكبار نام تو را بر زبان آورده اند

در سرزمين قلبم خانه اي بسازم.

خانه اي كه پنجره هايش هيچ گاه از ديدن تو سير نمي شوند.

وقتي تو هستي،زندگي من سراسر اتفاق است؛

هر ساعت يك اتفاق تازه.

ساعت هفت صبح كودكي بازيگوشم پر از شوق مدرسه،

ساعت هشت پروانه اي معصومم در آرزوي شعله ور شدن،

ساعت نه يك پرتقال سبزم در حسرت رسيدن،

ساعت ده پرستويي مهاجرم كه دنبال دستهاي تو مي گردد،

ساعت يازده يك غزل عاشقانه ام و ...

 ساعت هفت شب شمعي سراپا اشك و آتش.

اگر نام تو روي زبانم نباشد،همه اشيا از من برتر و بالاترند.

راستي،چه مي شد اگر يك تكه چوب بودم.

تخته اي از كشتي نوح،

ذره اي از عصاي موسي،

پاره اي از گهواره عيسي

و تكه اي از نعلين محمد"ص".

وقتي تو هستي مي توانم همه دنيا را سطر به سطر بخوانم

و مسير زندگي را از پرنده ها بپرسم.

مي توانم درباره يك نگاه صدها كتاب بنويسم.

وقتي تو هستي،وقتي تو دستم را مي گيري،

احساس مي كنم آنقدر بزرگ شده ام كه مي توانم

به اشاره اي جاي زمين و خورشيد را با هم عوض كنم.

وقتي تو هستي،كلمه هايم تمام مي شوند و حرفهايم ناتمام مي مانند...

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:23  توسط دوستان  |